نوزاد

نوزادی متولد شد
خواهر بزرگتر اصرار عجيبی داشت که چند لحظه ای با نوزاد تنها باشد
پدر و مادر که راجع به حسادت بچه ها به همديگر سخنان زيادی شنيده بودند می ترسيدند که مبادا دخترک آسیبی به نوزاد برساند
هرچه علت را جويا شدند با اصرار بيشتر دخترک روبرو گشتند
بالاخره پس از کشمکشهای زياد راضی شدند دخترک با نوزاد تنها باشد ولی به شرط اينکه بيش از چند لحظه طول نکشد و مهمتر اينکه پدرومادر از لای در آنها را نگاه کنند ....
دخترک آرام رفت پيش نوزاد
خم شد پيشانی اش را بوسيد
آرام درگوش نوازد گفت:
از فرشته ها چه خبر
خیلی وقته دلم براشون تنگ شده.....

/ 0 نظر / 6 بازدید