هميشه اعصابم از دست مادرم خورد می شد.....

آخه يک پليور بافتنی تنش بود به رنگ آبی و باگلهای زرد رنگ درشت که شبيه گل آفتاب گردان بود

که هم رنگ و رو رفته و هم اينکه نخ نما شده بود

همش هم اونو تنش می کرد. در کوچه و بازار و کوی برزن...

من خجالت می کشيدم کنارش راه برم

آخه وقتی دوستام تو کوچه منو می ديدن...

از اينکه مادرم  از اون لباس کهنه دست نمی کشيد ....

واقعا اعصابم خورد بود

همش بهش می گفتم که کی می خوای دست از اين پاره پوره برداری گوشش بدهکار نبود که نبود.

ديگه دعوا کردن داشت برام عادی می شد...

و برای اون غر غر های من...

گذشت و گذشت

مادرم پير شد و من جوان

اون از توان افتاد و من شدم رشيد

و هنوز دعواهای ما گاهگاهی خودشان را نشان می دادند....

و باز هم گذشت....

تا اينکه يک روز عيد که به ديدنش رفته بودم

به من عيدی داد

و من خجالتی کشيدم به بزرگی تمام عمرم

اون يک پليور آبی رنگ بود با گلهای زرد آفتابگردان درشت....

 

/ 3 نظر / 3 بازدید
elham

va oon poliver be gheymate oon khejalat miarziiiiiiiid

mitra

سلام!!! بالاخره اپ ديت کردی. خوشحال شدم! تو اين مدت کجا بودی؟

mitra

چرا پس دير به دير اپ ميکنی؟