الهه من

یک روز در یک روز تابستانی ....

دانه برفی از لانه اش برای دیدن خورشید بیرون خزید

دور از چشم مادر

قدم به بیرون گذاشت

خورشید زیبا بود اما...

دانه برف نمی‌دانست که این خورشید زیبا

با همه زیبایی هایش

برف را آب می‌کند

دانه برف آب شد

و قطره شد

و افتاد بر روی صورت دخترکی زیبا روی

در آن ظهر تابستانی

دخترک خورشید را نگریست

آسمان صاف و آرام

خورشید تابان و رام

آن قطره

اشک خورشید بود

بر گونه آناهیتا  

/ 3 نظر / 4 بازدید
نيلوفر

سلام می خوام دعوتت کنم اگه کفشات سياه نيست يه سر به وبلاگم بزنی

ريحانه

به نظرم خيلی مصنوعی مياد /انگار که مجبور شده باشی برای نوشتن /يادت باشه که هر آنچه از دل برآيد بر دل نشيند

برف

مرسی ريحانه جان لطف کردی که اينجنين راحت حرفت و زدی سعی ميکنم مصنوعی ننويسم يااينکه ساعت ۲ شب چيزی ننويسم