بیاد مادرم

طبق معمول هر هفته به شهری که دانشگاهم در آن واقع بود می رفتم یک مسیر ششصدو پنجاه کیلومتری که با اتوبوس هفت ساعت به طول می‌انجامید و با قطار دوازده ساعت

من آدم بی برنامه‌ای هستم و نمیتوانم برای سه ساعت بعد خودم برنامه ریزی کنم البته ابن به مشغله زیاد برمیگرده و این که از یک ساعت آینده خود باخبر نیستم که آیا ماموریت میرم یا اینکه تحویل پروژه ای وجود داشته باشه و مجبور باشم که چند روز پشت سر هم کارکنم آنهم شبانه روزی

 مثل هفته پبش تحویل دو تا پروژه همزمان شد با تحویل پروژه دانشگاه من . یک درس پنج واحدی که خیلی مهمه شانس آوردم که استادم آدم حسابیه وگرنه دهنم سرویس میشد

الان دارم میرم دانشگاه تا پروژه تحویل دهم پروژه ام حرف نداره البته با دو روز کار که آدم کاری نمیتونه تحویل بده . فقط شرمندگی میمونه.

 امشب تو اتوبوس حالت عجیبی دارم خیلی وقته که ننوشتم . این حالت عجیب باعث شده که دو باره شورع کنم به نوشتن . اصلا نمیتونم توصیف کنم. بقول سعدی

 قلم را آن توان نبود که سر عشق گوید باز ورای حد تقریر است شرح آرزومندی

دو ردیف جلوتر از من یک خانواده دارن میرن مسافرت . کرد هستن . مادر با دو تا دخترش . پدر هم بود. برای بدرقه آمده بود. مادر حدودا 37 ساله و یک دختر حدود 15 ساله و یک کوچولوی خوردنی تقریبا 5 ساله. خداحافظی دختر کوچولو با پدر دیدنی بود . آنچنان گریست که گویا دیگر پدر برای همیشه آنان را ترک میگوید. دل هر بیننده ای کباب می شد برای گریه های دختر کوچولوی زیبا که کمی هم خجالت میکشید ولی گریه امان نمیداد. دامان پدر گرم تر از آن بود که خودش را کنترل کند یا حتی به ان فکر کند. بالاخره تمام شد. اتوبوس سفید سید جمال راه افتاد و در خروجی ترمینال پدر بافرستادن بوسه ای از دور از دخترک خداحافظی کردو دختر نیز معلوم بود که نمیخواست پدر را ناراحت کند با بغضی که حکایت از نهایت کنترل درونی بود ؛ با پدر خداحافطی کرد. چراغهای اتوبوس خاموش شد و همه خوابیدند ولی من خواب به چشمانم نمی آید.

من همه حواسم به دخترک بود. به زیبایی و موهای بافته و .... . خیلی زیبا بود. احساس میکردم که دختر خودم هست . خیلی دوست داشتم که بغلش میکردم. خیلی وقته که هیچ دختر بچه‌ای رو بغل نکردم. آخرینش خواهر کوچیکم بود که الان یه دختر داره. واقعا دلم میخواست.

یاد خواهر زاده ام افتادم . محمد رضا. فوتبالیسته. الان یازده سالشه. فردا مسابقه داره. با یه تیم قوی . اگه ببرند تقریبا فینالیست حساب میشن. خیلی دوست داشت که فردا پیشش باشم ولی این تحویل پروژه اصلا شوخی حالیش نیست. دلم میخواد الان بغلم بود و حسابی بغلش میکردم و اون بدن عرق کرده اش را که همیشه بوی عرق میدهد را حسابی می بوسیدم و میمالیدم. آخه خیلی کیف میکنه. ما میگیم غشو کردن. مثل اسب. با یه ملافه حسابی بدن همدیگرو میمالیم. خستگی خیلی از تن آدم میره بیرون.

 مادر داشت دخترک رو که خوابیده بود رو ترو خشک میکرد. سرش رو رو سینه اش گرفت. بعد سرش رو روپاش گذاشت. بعد حالتش رو عوض کرد و خوابوندش رو صندلی و سرش رو گذاشت رو پای خودش. بعد یه پتوی کوچولو درآورد و کشید رو دخترک و یه سری خرت و پرت و اینا .... دوباره همه چیز رو درست کرد... .

یاد مادرم افتادم . خیلی دلم گریه میخواست. یاد روزگاری که باهم مسافرت میرفتیم و ما بچه بودیم و مامان همیشه کلی خرت و پرت تو کیفش بود و ما که عاشق چیز خواستن از مامان بودیم .

 یادم افتاد که نمیدانستیم چی میخوایم. فقط به امید اینکه چیز خوشمزه‌ای ا زکیف مامان بیرون بیاد یه چیزی می خواستیم. وای که ویفر موزی چه عالمی داشت. ..

اون موقع‌ها آب معدنی نبود. نوشابه یک بار مصرف هم نبود. هر چه بود شکلات و .... خیلی شانس می آوردیم شکلاتش کاکائویی بود. همیشه غر میزدیم که این همه چمدان و ساک و ... برای چیه که مامان با خودش میاره. همیشه اعصابمون از این قضیه خورد بود. با بابا که میرفتیم مسافرت خیلی خوب بود. فوقش یه پلاستیک برمیداشتیم که مامان با اصرار برایمان میوه گذاشته بود. وقتی می گفت" کارد و چنگال و بشقاب و اینا رو تهران جا نگذارین کلی شاکی می شدیم که ما که میگیم چیزی نمیخوایم تو زوری میدی بهمون. ولی همه لذت مسافرت به خوردن سیب و خیار و پرتقالی بود که مامان بهمون داده بود.

وقتی مامان بود....

خیلی چیزا بود.....

کوکو سبزی یا کتلت داشتیم . برای شام. عمرا اگه به شام میرسید. خوردن شام تو اتوبوس یا قطار واقعا عالمی داشت. فلاکس چای. هی... یادش بخیر. ما نمی فهمیدیم . ولی وقتی می دیدیم رومون پتو هست. یا سرمون جای نرمی هست که به شیشه نمیخورد.... نه نمیدیدیم . چون راحت خوابیده بودیم.

مادر بود.

مواظب بود.

همه چی آورده بود که ما نفهیم که تو اتوبوس نمیشه خوابید.

 مادر بود.

 بغل گرمش بود.

 پای نرمش بود.

تا ما نفهمیم که اگه سرت به شیشه بخوره نمیتونی بخوابی. اگه سرت به دسته صندلی بخوره نمیتونی بخوابی. اصلا تو اتوبوس نمیتونی بخوابی.

وقتی مامان بود ....

 خیلی چیزا بود.....

برای همه یکی یکی لقمه میگرفت. چشممان دنبال این بود که برای کی بزرگتر میگیره . مامااااااااان مال اون بزرگتره.... بیا عزیزم اینم هم اضافه کن به لقمه ات... حالا مساوی شدین. .... نباید کسی ناراحت میشد. باید مساوات رعایت میشد.

وقتی مامان بود....

خیلی چیزا بود.

الان هم مامان هست.

 شکر خدا هنوز هست.

ولی چیزی نیست

جوانی نیست

حوصله نیست

حس نیست و حال نیست.

ولی مامان هست.

هرچند حواس نیست.

عشق به بچه ها هنوز هست. گریه از سر دلتنگی هنوز هست.. نه تازه اضافه شده. از روزی که عصیان بچه ها شروع شده. اوایل آرام بود و پنهانی. ولی با رفتن حواس .... گریه آمده است. آشکارا دلتنگی بچه ها و نوه هایش را میکند.

مادر هست خدا را شکر که مادر هست. خیلی چیزها دیگر نیست ولی مادر هست.

بدون تو چیکار میتونم بکنم مادر.

وقتی با حواس پرت

با پای لنگان با کمر خمیده بیمار و رنچور هنوز سعی میکنی که تر و خشکم کنی

خدایا .... خودت فهمیدی چی آفریدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

خجالت نکشیدی وقتی گفتی بهشت زیرپای مادران است؟

و روزگار تکرار میشود.

مادران جدید بچه‌های جدید. و پتوی کوچکی که مبادا دخترک سرما بخورد.

 دوستت دارم مادر.

/ 0 نظر / 11 بازدید